تبليغاتX
۞ وای چه عکس هایی !!! ۞ - عاشقانه در دیجی سینا دات تیکی
 
WWW.DJSINA.TK
 

چقدر حقيرند
مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند
نه اراده‌ي دوست نداشتن
نه لياقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن
با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. * فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است........



من تو را از پس فرسنگ  ها فاصله ناگزیر می بینم

و تو باز هم از آن منی

باز هم همان رویایی و من،

هنوز هم همان چشم انتظار جاده بی مسافرم.

من تو را با فاصله ها هم دوست دارم

با همه ثانیه ها و ماههایی که ثانیه بودند! .....



دلم برايت تنگ می شود ....در اين روزهای تنهایی....روزهایی که چشمانم تورا از تمام ثانیه هایم التماس میکنند و تو در کنارم نیستی

...برايت دلم تنگ می شود ....دستهايم دستهای تو را می خواهند ....تا آرام آرام از کنار هياهوی اين روزگار شلوغ عبور کنم ...گم شوم ....

...چقدر دلم برای چشمهايت تنگ می شود ...وقتی چشمهايم را می بندم و در رويا ....به عمق طلاييشان خيره می شوم ...چقدر دلم برای صدايت تنگ می شود ....وقتی که به خود می خوانيم ....چقدر دلم برايت تنگ می شود ....

بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد...

اي تو که پيش از دميدن خورشيد نزد من مي آيي ، نزد من تنهاترين. ما مگر قرار نبود. هردويمان خورشيدي را به انتظار بنشينيم ؟ مگر ما همه چيز را با هم نياموختيم؟بي ابر لبخند زدن را- بي بهانه گريستن را -بخشيدن را -..

بی هم بودن را از تمام ثانیه های تنهاییم بگیرید

به تمام ثانیه های تنهاییم اقرار میکنم که بی تو .............بی تو ...........بی تو نمیتوانم


در دوردست ها غوغایی است و در چشمان تو چه می گذرد

اندوه را فراموش کن

عشق در همین حوالی آهسته نشسته است

باور کن قلبت را که آکنده از عشق و پاکی است

و بشکن افسون سیاهی را بشکن و در شب طلوع کن بی پایان !

نگاه کن چشمان من غبار می زدایند تا وارث نگاهت بمانند

تازه باش تازه

و طراوت را و تازگی را از عشق دریغ نکن

و من هم به پاس سخاوت تو و به ظرافت نام عشق

تمام احساسم را به تو هدیه می کنم ........


چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و تبش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را ؛ که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم
برام تمام اسمها بیگانه شده اند و همه خاطراتم مرده اند دستم را به تو می دهم
قلبم را به تو می دهم ـ فکرم را به تو می دهم-بازوانم را به تو می بخشم رنگ هم که از آن توست و شانه هایم که
مبرس دیگر با من غریبه شده اند و تمام لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند
چگونه فراموشت کنم تو را؛ پیشترها ؛پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم
و با تو شناختم و دلم می خواهد که به یاد تو همیشه سبز بنویسم فکرت را به من بده؛ دستت را به من بده ؛ سرت را روی شانه هایم بگذار که عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم»#

بگو من چگونه فراموشت کنم /؟


از گذر گاه احساست بالا می روم تا تشنه شنیدنم شوی 

دستان گرمی در پی دستان تو 

نگاه پر مهری به دنبال نگاهت در جاده های انتظار 

تپش های پیاپی و ثانیه هایی که تکرارشان تا ابد محال است

.............ثانیه ها باز هم از لحظه هایم گریختند ..........

حس جاودانه دوست داشتن و فریاد های خفته در گلو

تکرارهای دوست دارم.....دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم و چقدر تکرار 

آیا تکرار دوستت  دارم آیا آن عشق زیبا را میآفریند ؟..................سرگردان به دنبال همان آشنای همیشگی

پس کی قلب هایمان حضور یکدیگر را در هر تپش لمس میکنند آیا انتظار گشاینده این راه پر ار دشوار است؟

نمیدانم


سفرم نه دور و دراز است و نه در آن شوری نهان یا آرامشی پنهان و نه آرزویی از هيجان.
کوله‌باری برنمی‌دارم.
آن‌چه که بايد به‌هم‌راه باشد تنها مشتی ياس رازقی است که در دستی جای می‌گيرد.

دل‌ام را به پيش تو به گرو می‌نهم به لب‌خندی.
 يادت باشد آن کوچک‌تر از همه که گل‌برگ‌های مهر تو از آن سرريز کرده است و بی‌تاب و بی‌قرار تنها نام ترا می‌تپد، دل ِ نازکِ من است ، شايد هم بود! درست نمی‌دانم.

دل‌ام که پيش تو باشد، دگر خاطره‌ای هم برای به‌هم‌راه‌بردن لازم نيست.
کوله‌باری ندارم.
سبک‌بار و سبک‌بال راهی می‌شوم به سفری که نه به دوردست مکان است و نه در درازایِ زمان.
همه ره‌توشه‌ام در مشت می‌گيرم و راهی می‌شوم.

سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد
شگفتا!هر چه غوغاهای زمین در برابرم ساکت تر می شود

زمزمه ی ناشناسی از دوردست های درونم نزدیک تر می آید.

هرچه جهان بیشتر رنگ می بازد

سرزمین ناشناخته از دور پدیدارتر می گردد

و هرچه رنگ ها می میرند یک "نمی دانم که" در من رنگ می گیرد

و هرچه با زندگی بیگانه تر می شوم حیاتی درمن آشناتر می روید



چه سخت است توانستن در ندانستن !

رهایی برای آنکه آشیانی ندارد،

آزادی برای آنکه نمیداند چگونه باشد کشنده است!

اختیار مطلق برای کسی که نمی داند چه اختیار کند شکنجه آور است.


این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!

بی تابی فرار از بند به سوی رهایی

و اضطراب نجات از رهایی


نمی دانم که آخر عاشقی چیست؟

نمی دانم که آینجا عاشقم کیست؟

نمیدانم که با قلب شکسته

کسی عاشق شده اما کسی نیست

من عاشق به عشق تو گرفتارم

نمی دانم که عشق و عاشقی چیست؟

در این بنبست سرگردان چه تنهایم

خدایا چرا فریادرسی نیست؟


در ساحل یک شب خیالی

آرام چو شبنم بهاری

لغزید ز گونه های سرخت

اشکی که نشان عاشقی بود

لرزید و فرو چکید بر خاک

آن آرزوی یگانه خاک

عطری که ز خاک می تراوید

همراه نسیم شور و شادی

پرواز بسوی عرش میکرد

دنیای مرا عبیر میکرد

من نیز به شور و بی قراری

سرمست ترانه ای بهاری

رو سوی تو بال و پر گشودم

تا شاهد عشق خویش باشم

در اوج بهار زندگانی

دیوانه اگر ز عشق بودی

دیوانه تر از تو گشته بودم

بیگانه ز غیر گشته بودم

تا اشک تو این فسانه میکرد

سیلاب ز دیده کرده بودم


شب ایستاده است
خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش اما
 اندیشنک مانده و خاموش
شاید از هیچ سو جواب نیاید
 دیری است مانده یک جسد سرد
 در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
 گویی که قطعه ‚ قطعه دیگر را
 از خویش رانده است
 از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
 سه حفره کبود که خالی است
 از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهرآلود
 تا مرز های دور خیالم دویده است
 نقش زوال را
 بر هر چه هست روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
 که روزهای رفته در آن بود نا پدید
با ناخن این جسد را
 از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
 خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
 بسته است نقش بر تن لبهایش
تصویر یک سوال


دیجی سینا دات تی کی


عشق يعني دو نفر با يك نفس
عشق يعني همه چيز و همه كس
 عشق يعني انتظار
عشق يعني حسرت ديدن يار
عشق يعني مادرم
 عشق يعني پدرم
عشق يعني تو عزيزم
عشق يعني هر نفس دلتنگي
عشق يعني يكصدا فرياد كن
عشق يعني هر نفس بيداد كن
  عشق يعني زندگي با تو گلم
عشق يعني طعم شيرين لبت
 عشق يعني يكدمي در اغوشت
عشق يعني ...

دوست دارم دیگه بهم نگی که دوسم داشتی و داری اصلا هیچ کس اونی و که دوسش داره یا واسش میمیره بازی نمیده بهش دروغ نمی گه محسن آخه چرا ...

همش تقصیره خودمه زیادی با تو خوب بودم...تو هیچی نمی دونی حتی معنی دوس داشتنم بلد نیستی...

من از تو ناراحت نیستم برو اما فقط بدون دیگه جایی تو قلبم نداری

ما نمیتونیم باهم باشیم تو راست میگفتی اما من اون موقع نفهمیدم اما حالا فهمیدم ىيطه نمي خوام عاشق باشم ...


                       چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها
                       چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
                       كسي به حال شقايق دلش نمي سوزه
                        و او هنوز شكوفاست بين آدمها
                       كسي به
                       خاطر پروانه ها نمي ميرد
                       تب غرور چه بالاست بين آدمها
                       و از صداي شكستن كسي نمي شكند
                       چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
                       ميدان كوچه دل ها فقط زمستانست
                       هجوم ممتد سرماست بين آدمها
                        ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
                       چه قدر قحطي روياست بين آدمها
                       كسي به نيست دل ها دعا
                       نمي خواند
                      غروب زمزمه پيداست بين آدمها
                       و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد
                      هميشه غرق مداراست بين آدمها
                      غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
                       و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
                       مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد
                       چه قدر راز و معماست بين آدمها
                       چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن
                       دل
                       و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
                       چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
                       طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
                       ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
                       چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
                       تمام پنجره ها بي قرار بارانند
                       چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
                       و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
                       نياز و مهر و تمناست بين آدمها
                       بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
                       و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
                       ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست
                       و غم به وسعت يلداست بين آدمها
                       به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
                       دلت به وسعت درياست بين آدمها...


اي كاش من خورشيد بودم
روي علف ها مي نشستم
با مهرباني قفل غم را
از روي در ها مي شكستم
اي كاش من آلاله بودم
لاله اي خوش رنگ و زيبا
 آلاله اي كه دوست دارد
 نجواي سرخ شاپرك را
اي كاش من احساس بودم
مفهوم سبز زنده بودن
مضمون باران بهاري
در دفتر سرخ سرودن
اي كاش من لبخند بودم
بر روي لبهاي كويري
اي كاش غم را مي زدودم
لز چشم نمناك اسيري
اي كاش من پرواز بودم
پرواز تا
اوج رسيدن
پرواز تا اعماق رويا
نبض شقايق را شنيدن
اي كاش من مهتاب بودم
 مهتاب با نوري طلايي
همدرد با مرغان عاشق
با بي دلان درد آشنايي
اي كاش من آيينه بودم
 يا انعكاس نور بودم
با نقره هايم گرد غم را
از صفحه دل مي زدودم
اي كاش من يك قطره
بودم
 يك قطره اشك پاك و جاري
اشكي به روي گونه اي سرخ
يا در دل چشم انتظاري
اي كاش من يك ياس بودم
تا بيكران مي رسيدم
دست پر از احساس خود را
بر قلب باران ميكشيدم
اي كاش من يك قلب بودم
شب تا سحرگاه مي تپيدم
آن قدر مي رفتم فراتر
تا آه شب را مي
شنيدم
اي كاش من ديدار بودم
آن شوق نيلي رنگ ديدن
از خوشه هاي زرد خورشيد
گل دسته هاي ياد چيدن
اي كاش با شعر رهايي
 در قلب ها غوغا نماييم
و با ورود حضرت عشق
اين كلبه را دريا نماييم...


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران  
                                           رفتم از کوي تو با حال وهواي نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه توبا ما کردي   

                                           تو بمان و دگران واي بحال دگران

 واسم دیگه مهم نیست تو برو با همون که دوسش داری

اما من دیگه بر نمیگردم دگه دلی واسم نمونده که برات بیارم امیدوارم یه روز معنی دوست داشتنه واقعی و بفهمی

                                   


 ميگويند قلب خيلي كوچك است. ولي در واقع جاده اي بي انتهاست.

 اولش كه وارد ميشوي ... همان دم در قلب ايستاده اي و جلو همه جاده را گرفته اي و او جز تو چيزي نميبيند.

  ولي وقتي كمي در مسير جاده حركت ميكني ... ديگر تمام جاده و اشيا و انسانهاي درون آن نمايان ميشوند.

 و تو هم ميان آنها گم ميشوي ... نه تو خود را پيدا ميكني و نه او تورو ديگر ميبيند.

 

 


عاشقا اي عاشقا عشق من رنگ خزونه …… تب من رنگ شقايق تو يه دشت بي

 نشونه**** هستي را يکسره باختم سوختن و موندن و ساختن…….. اول عاشقي اينه

اخر عاشقي اونه**** عاشقا اي عاشقا اون مي گفت برام مي ميره ……اون که مي گفت

 از محبت تا منا از من بگيره ****ديگه تو نگاه گرمش واسه من حرفي نمونده ……بارون

محبتي نيست ديگه قلبش يه کويره ******روز و روزگاري داشتيم شوق انتظاري داشتيم

…..تويه شهر عاشقي ها پاييز و بهاري داشتيم****** تو ديار بي کسي ها گل ارزو مي

 کاشتيم……. باسه ي يه لحظه ديدن دل بي قراري داشتيم *****اشيونه را به هم ريخت

 بازيه دست زمونه…... من يه سرگردون عاشق اون نمي خواد که بمونه *****تويه

چشماش نمي خونم قصه ها ي اشنايي ……من هنوز باور ندارم اين دوتا چشما

همونه

                       


 

 


عشق عشق يعني خلوت و راز و نياز
عشق يعني محبت و سوز و گداز
عشق يعني سوز بي ماواي ساز
عشق يعني نغمه اي از روي ناز
عشق يعني کوي ايمان و اميد
عشق يعني يک بغل ياس سپيد
عشق يعني يک ترنم از يه يار
عشق يعني سبزي باغ و بهار
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني انتهاي انتظار
عشق يعني وعده بوس و کنار
عشق يعني يک تبسم بر لب زيباي يار
عشق يعني حس نرم اطلسي
عشق يعني با خدا در بي کسي
عشق يعني همکلام بي صدا
عشق يعني بي نهايت تا خدا
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در اويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن
عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست
عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه
عشق يعني يک تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير
عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي
عشق يعني بندگ آزادگي


 

تورا خواهم ودانم که هرگز                                              به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن اسمان صاف وروشن                                          من این کنج قفس اسیرم

زپشت میله های سرد وتیره                                           نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید                                    ومن ناگه پر گشایم به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت                                 ازین زندان خامئش پر بگیرم

به چشم مرد زندان بان بخندم                                          کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم ودانم که هرگز                                        مرایارای رفتن ذین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد                                          دگر از بهر پروازم نفس نیست


دیجی سینا دات تی کی


                    گفته بودی که نمی یای
                    حتی اشکامم نمی خوای
                     گفته بودن دیگه رفتی
                     دیگه قلبمم نمی خوای
                     گفته بودی توو یه نامه
                     توو یه نامه کنج دیوار
                     واسه ی دلم نوشتی
                     که دیگه پیشم نمی یای
                      نامه رو که خوندم اخر
                    اشکامو عکس تو پاک کرد
                        برای حتی یه لحظه
                    گفتی دستامو نمی خوای
                    باشه حرفی نیست عزیزم
                    من میرم راحت بمونی
                   می رم از اینجا که شاید
                  یه روزی بگی نمی یای؟؟


40tioap


Love

 
  POWERED BY BLOGFA.COM